زمزمه های دلتنگی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
حادثه
من همان لحظه اول كه نگاهم كردي
رويش حادثه را حدس زدم
حادثه تكوين يافت
و تماميت احساسم را
كه لطيف چون گل مريم بود
به تو آسان دادم
و تو مرا
خويشتن خويش مرا
در پستي يك كوچه كه بگمانم كوچه وسوسه بود
گم و حيران كردي
با كه بودي كه نبودي با من
من از سركشي سايه تو سير شدم
و تو را يكجا نذر كساني كردم
كه رباينده چشمت بودند
و دگر بار محال است كه من با تو همراه شوم
كه همه گويند
آنچه نذر است اجابت يابد
| لینک | شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦ - زهره |
تنهايی ........
تنهايي را دوست دارم، زيرا بيوفا نيست
تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست
تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم
تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم...
در كلبهي تنهاييهايم در انتظار خواهم گريست
و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد
شايد در سكوتي يا شايد در شبي سرد و باراني...
بگذار كسي نداند كه هنوز دوستش دارم...
| لینک | شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦ - زهره |
گله
كنار هر قطره اشكم ، هزار خاطره دفن
اينقدر خاطره داري ، كه گويي قد يك قرن
گلو مي سوزه از عشقت ، عشقي كه مثل زهر
ولي بي عشق تو هر دم ، خنده با لبهاي من قهر
درسته با مني اما ، به اين بودن نيازارم
تو كه حتي با چشماتم ، نمي گي آه ... دوست دارم
اگه گفتي دوست دارم ، فقط بازي لبهات بود
وگرنه رنگ خود خواهي ، نشسته توي چشمات بود
چشام همزاد اشك و خون ، دلم همسايه آه
زبون گرگ و عشق تو ، شبيه مكر روباه
شدم چوپان ساده لوح ، كنار گله احساس
چه رسمي داره اين گله ، سر چنگال گرگ دعواس
تو اينقدر خواستني هستي ، كه اين گله نمي فهمه
اگه لبخند به لب داري ، دلت از سنگ و بي رحمه
ببخش خوبم اگه اين عشق ، حيله تو را رو كرد
نفرين به دل ساده ، كه به چنگال تو خو كرد
هر چي عشق توي دنيا ، من مي خواستم مال ما شه
اما تو هيچوقت نذاشتي ، بينمون غصه نباشه
فكر مي كردم با يه بوسه ، با تو همخونه مي مونم
نمي دونستم نميشه ، آخه بي تو نمي تونم
گله مي كنم من از تو ، از تو كه اينهمه بي رحمي
هزاربارمردم ازعشقت ، تو كه هيچوقت نمي فهمي
| لینک | جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦ - زهره |
راز من
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد, بيگانه ئي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مي نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
"كاو دگر آن دختر ديروز نيست"
"آه, آن خندان لب شاداب من"
"اين زن افسرده مرموز نيست"
گاه مي كوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه مي گويد كه, كو, آخر چه شد؟
آن نگاه مست و افسونكار تو
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه, اينست آنچه هست
خود نمي دانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم, چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا بر گويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بي گمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه, اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من, راز زني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه, اينست آنچه رنجم مي دهد
ورنه, كي ترسم ز خشم و قهر تو
| لینک | پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ - زهره |
آئينه شكسته
ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه
در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند بتن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب
كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را
اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس
او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت
گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
اي زن, چه بگويم, كه شكستي دل ما را
| لینک | پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ - زهره |
خيلی تنهام خيليييييييييييييييی
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده بود .
| لینک | پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ - زهره |

